بعضیها هم اینطوریاند دیگر. هی چسناله میکنند که حال هیچکاری ندارم، حوصلهام فلان است و بیسار. بعد یه هو میبینی بلند میشوند میروند کنسرت که خوش بگذرانند. من جز همان بعضیها هستم. پس رفتم کنسرت.
شش هفت نفر قرار بود بیایند بخوانند که آقامون ابی هم جزو آنها بود. برنامه هم با چهل و پنج دقیقه تاخیر شروع شد که اصلاً برای کنسرتهای ایرانی تاخیر به حساب نمیآید و من باید از خودم خجالت بکشم که این قدر غرغرو و گند ِدماغ هستم. اولین خواننده هنگامه خانم بود که از پشت سن دوید جلوی سن. برای همین فکر کنم نفسش گرفت. انسان هم وقتی میدود و نفسش میگیرد دیگر نمیتواند بخواند و طبعاً میریند. البته ما چون کلاً به عشق آقامون ابی رفته بودیم زیاد به آنجایمان نبود. بعد یکی دیگه هم بود که مِرزاد مَرَشی بود و ایرانیهای آلمان گویا دوستش داشتند، چون در یک برنامه تلویزیونی دستبند سبز کرده بوده دستش و من گاهاً که غلط است و باید بگوئیم گاهی فکر میکنم چه کسانی که روی این موج جنبش سبز سوار نشدند و به چه جاهایی که نرسیدند. زورچپانش کرده بودند آن وسط، یه چیزی تو مایههای حالا عِب نداره تو هم برو بخون. مِرزاد خیلی کول بود و از زور کول بودن حتی متن ترانهها را هم حفظ نکرده بود و آنجاهایی را که بلد نبود زیر لب زمزمه میکرد یا اگه حالشو داشت لا لا لا لا. یعنی میخوام بگم احترام به مخاطب چیزی در حد پشگل بود و هر چند ما کلاً به عشق آقامون ابی رفته بودیم، ولی این دفعه واقعاً به آنجایمان شد.
بعد نوبت ظهور آقا ابی شد، ولی گفتند قبلش یک برنامهای داریم که خیلی خفن است و فکّتان میافتد و در طول تاریخ بشریت بیسابقه است. بعد ما که آن وسط بودیم دیدیم قدرتیِ خدا از سقف بادکنک سفید بارید و من سعی کردم به کمک قد بلندم حداقل یکی از بادکنکها را به چنگ بیاورم که با جهشهای بلند هموطنانم مواجه شدم و به این امر نایل نشدم. فقط در طول آن چند دقیقه رکورد پرش ارتفاعِ دنیا چندین و چند بار توسط ایرانیها جا به جا شد که جای بسی خوشبختی است. بعد همگی در یک حرکت هماهنگ شروع به ترکاندن بادکنک کردند و حالی خوش برفت. بعد دوباره قدرتی ِ خدا از دو طرف بادکنک سبز و قرمز بارید و یکی آمد روی سن گفت حالا بادکنکهایتان را تکان بدهید که پرچم ایران تداعی بشود و بدیهی است که ما وسطیها هیچ بادکنک سفیدی در اختیار نداشتیم تا تکان بدهیم، چون قبلش همه را ترکانده بودیم، بنابراین خودمان را تکان دادیم و با فکّ ِ افتاده در انتظار فرج آقا ابی ماندیم.
یکی از خاصیتهای صدای آقا ابی، غیر از شفا دادن مریضها و زنده کردن مردگان، این است که آدم دعوایش میآید. مثلاً وقتی ابی میخواند قلبِ تو قلبِ پرنده، آدم هی دوست دارد بزند توی سر بغلدستیاش، و چون آن بغلدستیِ مذکور غالباً دوست ندارد که آدم بزند توی سرش، دعوا رخ میدهد. توضیح منطقیاش این است، وگرنه جمعیتِ بافرهنگِ کنسرتروی خارجنشین اگر دست خودشان باشد که هی دعوا نمیکنند وسط کنسرت که سِکیوریتیها بیایند و با خفت و خواری پرتشان کنند از سالن بیرون. من خودم از یکی دو سال پیش به شخصه سابقه برخورد نزدیک با این خاصیتِ صدای آقا ابی را دارم که آخرای کنسرتش گفت وقتی دلگیری و تنها، و بعد میکروفون را گرفت سمت ما که یعنی بگین غربت تموم دنیا. بعد یه هو دو نفر پریدند به هم. ملّت سریع گِرد کردند. هی دست میزدن میگفتن ولش کن ولش کن. ابی هم خودش عاشق دعوا، از همون روی سن داد زد ای جونم ماشااللّـــــــــــــه، که خیلی برای طرفین دعوا روحیهبخش بود، چون بیش از پیش همدیگه رو زدن. البته به جز اصل مطلب که دعوا شد، بقیه زائیدۀ تخیلات من بود و تخیلات من گاهی اینطوری میزائه. اینطوری بود که حواسم به ملّت هم بود که اگه پریدند به هم، سریع خودم را به محل حادثه برسانم. چون دعوا خیلی باحال است اگر خودت تویش نباشی، و آدم یاد استادیوم آزادی میافتد (و من چقدر دلم برای استادیوم آزادی تنگ شده است). خب البته این بار قسمت نشد، هرچند بچهها دیده بودن که یکی رو با سر و صورت خونین و مالین داشتن میبردن بیرون. حیف!
و در پایان، چون یک قانون جهانی هست که میگوید اِنی سینگ دَت کَن گُ رانگ ویل گُ رانگ، و خداوند باری تعالی تصمیم گرفته است که تمام قوانین عالم هستی را یک بار روی من تست کند، و همچنین چون یک قانون اختصاصیِ من هم هست که میگوید کلاً نباید زیاد به من خوش بگذرد، چون اضافهاش از دماغم سرریز میشود بیرون، ماشینمون خراب شد و هر چی استارت زدیم روشن نشد که نشد. بنابراین خسته و خوابآلود با فکّ ِ افتاده در پارکینگ عین سگ لرزیدم و همچنان که منتظر رسیدن تاکسی بودم، به تک تک هموطنانی که داخل ماشینهایشان بودند و پارکینگ را ترک میکردند، فحش دادم.
بر گرفته از وبلاگ تس آپه