چند توصیه پزشکی

Posted: آوریل 5, 2011 in دسته‌بندی نشده

حرص نخورید. ناراحتی را نبلعید. همانطور که از خوردن غذای مانده و فاسد پرهیز می­کنید از جذب کردن و بلعیدن حرف­های مفت و مزخرف پرهیز کنید. نگذارید حرف­هایی که به نظر خودتان صحیح نمی­آید و چرند است، ذهن­تان را خراب کند و باعث شود که دچار تهوع فکری شوید.

اگر دلخورید بیان کنید. اگر می­ترسید ترس­تان را به زبان بیاورید.اگر عصبانی هستید عصبانیت­تان را نشان دهید. گریه دارید؟ گریه کنید. مفاهیمی مثل خویشتن­داری و سکوت و بردباری را بگذارید کنار. این­ها ارزش­هایی ست که حکومت­های دیکتاتوری تبلیغ می­کنند که بتوانند فرد را از همان آغاز، در خانواده سرکوب کنند و یک مشت آدم ترس خورده تحویل جامعه بدهند. ناراحتی­ها را باید ابراز کرد و گرنه بعدها می شود کابوس. می شود تیک عصبی. تنگی­نفس. خارشِ­تن. می شود دسیسه­چینی و بهانه­جویی. ناخن و لب جویدن و تند تند پاها را تکان دادن.

نگذارید کسی اعتماد به نفس شما را خدشه دار کند. با نگاه. با لبخند معنی­دار. با کنایه. با حرف و طعنه. سعی کنید به خودتان ایمان بیاورید. با خودتان صلح کنید. خودتان را همانطور که هستید دوست داشته باشید. چهره­تان را، اندام­تان را. صلح کردن با خود آغاز زندگی­ست.

از گذشته­ فرار نکنید و آن را بپذیرید. با خود مهربان باشید و اشتباهات و غفلت­ها را به خودتان ببخشید. نگذارید ظلم و جفای دیگران در گذشته از شما یک قربانی بسازد. در نقش قربانی رفتن گاه برای بعضی می­شود همه ­ی محتوای زندگی شان. سالها در عزای خود می­نشینند و هیچ چیز هم تغییر نمی­کند. از گذشته فرار نکنید اما در گذشته هم غرق نشوید و در سوگ روزهای خوب از دست رفته ننشینید. هیچ زمانی جذاب­تر از زمان حال نیست.

از خودتان به اندازه­ی توانایی­تان انتظار داشته باشید. سعی کنید حد توانایی­تان را بشناسید. بیشتر ما حد توانایی خود را نمی­شناسیم و به همین خاطر همیشه از حد توانایی خود فراتر می­رویم. ممکن هم هست در کاری موفق بشویم اما چون از توان خود بیشتر مایه گذاشته­ایم، زود دچار خستگی و دلزدگی می­شویم.

سعی نکنید دختر و پسر خوب برای پدر و مادر، خواهر خوب، برادر خوب، عروس خوب، داماد خوب، پدر خوب، مادر خوب باشید. این خیلی خوب بودن­ها عاقبت کار دست آدم می­دهد. آدم گاهی می­رود توی نقش­هایی که نقش واقعی­اش نیستند و از من واقعی­اش خیلی فاصله گرفته­ اند. بهتر است دیگران شما را نپسندند تا اینکه هر روز به جای خود در آینه چهره­ی کسی را ببینید که از شما سوال می­کند: راستی تو کی هستی؟

اگر دوست دارید ورزش کنید، ورزش کنید. اگر هم از ورزش بیزارید، ورزش نکنید.اتفاقی نمی­افتد.

اگر دوست دارید غذای چرب و پرکالری بخورید، بخورید.

عشق ورزیدن را در زندگی فراموش نکنید. هرچه هست و می­ماند عشق است و دیگر هیچ.

مادرم قده یه عروسک بود که مادر شد…!

Posted: آوریل 5, 2011 in دسته‌بندی نشده

مادرم هنوز عروسک بازی میکرد که حسن اقا با یک دستمال پر از اسکناس دو تومنی امد اون رو از باباش خواستگاری کرد و با خودش برد! حسن اقا میگه: زهرا اِنقَد کوچیک بود که تا چند وقت مِترسیدُم بهش دست بزنم! حسن اقا یک شب دیر امد خانه … مادر گفت حسن اقا کجا بودِن؟ و بجای جواب کتک خورد… و یاد گرفت هیچ وقت به حسن اقا نگه کجا بودی! مادر گریه کرد و گفت: غِلَط کردُم! حسن اقا نَزن غلط کِردُم …!

چند وقتی که گذشت مادرم شد مادر! هنوز بچه بود که بچه دار شد! مادر بچه داری بلد نبود! نصفه شب بچه دل درد شد و گریه کرد…حسن اقا بلند شد و داد کشید: یا خفه اش کن یا الان پرتش مُکُنم تو کوچه! مادر ترسید…مادر زود باور بود…مادر بچه سال بود…مادر گفت: چشم حسن اقا … نَنداز بچمه تو کوچه …الان ساکتش مُکُنم! نندازش تو کوچه حسن اقا! تو کوچه سگ دره… بچمه مُبُره!

مادر بچه را برد توی زیر زمین … مادر تا صبح از موش ها ترسید و گریه کرد! اما خوشحال بود که حسن اقا بچه اش را پرت نکرده توی کوچه…!

مادره مادرم به مادرم گفته بود: شوهر خدای دوم زنه ننه جان! گفته بود: سربراه باش تا کتک نخوری! هر چی گفت بگو چشم! گفته بود: تند تند بزا تا طلاقت نده! گفته بود: زن با لباس سفید مِره خانه شوهر با کفن میه بیرون! گفته بود: طلاق تو خانواده ما رسم نیست! گفته بود: طلاق یعنی مرگ …یعنی بی ابرویی! و مادر کتک خورد و هیچی نگفت! فقط تند تند زایید تا حسن اقا طلاقش نده! مادر میترسید از طلاق!

مادرم هفت بار بچه زایید و هفت بار کمرش شکست و هفت بار پیر شد! مادر صبح از همه زود تر از خواب بلند میشد و نون میگرفت! حسن اقا فقط نون تازه دوست داشت! حسن اقا بیست تومن زیر چایدون میذاشت برای خرجی…مادر میشست … میخرید… میپخت و باز میشست! تکه گوشتی رو با زرچوبه و نمک و پیاز توی هاونگ سنگی می انداخت و با گوشتکوب چوبی هی میکوبید و هی میکوبید… هی اشک میریخت و هی اشک میرخت!

یه روزگفتم: چره گریه مُکُنی مادر؟ گفت از بوی پیازه مادر جان! از بوی پیازه! ولی مادر اون روز یادش رفته بود پیاز بریزه توی گوشت!

حسن اقا فقط شب های جمعه پهلوی مادر میخوابید…شب های دیگه جای خوابش جدا بود! مادر پیر شد کم کم …بچه ها بزرگ شدند! مادر هنوز از حسن اقا میترسه … حسن اقا گاهی که خوش اخلاق باشه میگه مادر زن خوبی بوده! و مادر دلش به همین خوشه! حسن اقا هیچوقت به مادر نگفت دوستش داره! و مادر هیچوقت نفهمید معنی دوست داشتن چیه… معنی عشق چیه! مادر گاهی به خواهرم میگه شوهر خدای دوم زنه! میگه طلاق توی خانواده ما رسم نیست …میگه بسوز مادر …میگه بسوز و بساز و خواهرم فقط میسوزه … فقط میسوزه! شوهر خواهرم اسمش حسن اقاست!

برگرفته از وبلاگ تلخ نوشته ها

در انتظار ابی: حاشیه به جای متن

Posted: آوریل 5, 2011 in دسته‌بندی نشده

بعضی‌ها هم اینطوری‌اند دیگر. هی چس‌ناله می‌کنند که حال هیچ‌کاری ندارم، حوصله‌ام فلان است و بیسار. بعد یه هو می‌بینی بلند می‌شوند می‌روند کنسرت که خوش بگذرانند. من جز همان بعضی‌ها هستم. پس رفتم کنسرت.

شش هفت نفر قرار بود بیایند بخوانند که آقامون ابی هم جزو آنها بود. برنامه هم با چهل و پنج دقیقه تاخیر شروع شد که اصلاً برای کنسرت‌های ایرانی تاخیر به حساب نمی‌آید و من باید از خودم خجالت بکشم که این قدر غرغرو و گند ِدماغ هستم. اولین خواننده هنگامه خانم بود که از پشت سن دوید جلوی سن. برای همین فکر کنم نفسش گرفت. انسان هم وقتی می‌دود و نفسش می‌گیرد دیگر نمی‌تواند بخواند و طبعاً می‌ریند. البته ما چون کلاً به عشق آقامون ابی رفته بودیم زیاد به آنجایمان نبود. بعد یکی دیگه هم بود که مِرزاد مَرَشی بود و ایرانی‌های آلمان گویا دوستش داشتند، چون در یک برنامه تلویزیونی دستبند سبز کرده بوده دستش و من گاهاً که غلط است و باید بگوئیم گاهی فکر می‌کنم چه کسانی که روی این موج جنبش سبز سوار نشدند و به چه جاهایی که نرسیدند. زورچپانش کرده بودند آن وسط، یه چیزی تو مایه‌های حالا عِب نداره تو هم برو بخون. مِرزاد خیلی کول بود و از زور کول بودن حتی متن ترانه‌ها را هم حفظ نکرده بود و آنجاهایی را که بلد نبود زیر لب زمزمه می‌کرد یا اگه حالشو داشت لا لا لا لا. یعنی می‌خوام بگم احترام به مخاطب چیزی در حد پشگل بود و هر چند ما کلاً به عشق آقامون ابی رفته بودیم، ولی این دفعه واقعاً به آنجایمان شد.

بعد نوبت ظهور آقا ابی شد، ولی گفتند قبلش یک برنامه‌ای داریم که خیلی خفن است و فکّ‌تان می‌افتد و در طول تاریخ بشریت بی‌سابقه است. بعد ما که آن وسط بودیم دیدیم قدرتیِ خدا از سقف بادکنک سفید بارید و من سعی کردم به کمک قد بلندم حداقل یکی از بادکنک‌ها را به چنگ بیاورم که با جهش‌های بلند هموطنانم مواجه شدم و به این امر نایل نشدم. فقط در طول آن چند دقیقه رکورد پرش ارتفاعِ دنیا چندین و چند بار توسط ایرانی‌ها جا به جا شد که جای بسی خوشبختی است. بعد همگی در یک حرکت هماهنگ شروع به ترکاندن بادکنک کردند و حالی خوش برفت. بعد دوباره قدرتی ِ خدا از دو طرف بادکنک سبز و قرمز بارید و یکی آمد روی سن گفت حالا بادکنک‌هایتان را تکان بدهید که پرچم ایران تداعی بشود و بدیهی است که ما وسطی‌ها هیچ بادکنک سفیدی در اختیار نداشتیم تا تکان بدهیم، چون قبلش همه را ترکانده بودیم، بنابراین خودمان را تکان دادیم و با فکّ ِ افتاده در انتظار فرج آقا ابی ماندیم.

یکی از خاصیت‌های صدای آقا ابی، غیر از شفا دادن مریض‌ها و زنده کردن مردگان، این است که آدم دعوایش می‌آید. مثلاً وقتی ابی می‌خواند قلبِ تو قلبِ پرنده، آدم هی دوست دارد بزند توی سر بغل‌دستی‌اش، و چون آن بغل‌دستیِ مذکور غالباً دوست ندارد که آدم بزند توی سرش، دعوا رخ می‌دهد. توضیح منطقی‌اش این است، وگرنه جمعیتِ بافرهنگِ کنسرت‌روی خارج‌نشین اگر دست خودشان باشد که هی دعوا نمی‌کنند وسط کنسرت که سِکیوریتی‌ها بیایند و با خفت و خواری پرتشان کنند از سالن بیرون. من خودم از یکی دو سال پیش به شخصه سابقه برخورد نزدیک با این خاصیتِ صدای آقا ابی را دارم که آخرای کنسرتش گفت وقتی دلگیری و تنها، و بعد میکروفون را گرفت سمت ما که یعنی بگین غربت تموم دنیا. بعد یه هو دو نفر پریدند به هم. ملّت سریع گِرد کردند. هی دست می‌زدن می‌گفتن ولش کن ولش کن. ابی هم خودش عاشق دعوا، از همون روی سن داد زد ای جونم ماشااللّـــــــــــــه، که خیلی برای طرفین دعوا روحیه‌بخش بود، چون بیش از پیش همدیگه رو زدن. البته به جز اصل مطلب که دعوا شد، بقیه زائیدۀ تخیلات من بود و تخیلات من گاهی اینطوری می‌زائه. اینطوری بود که حواسم به ملّت هم بود که اگه پریدند به هم، سریع خودم را به محل حادثه برسانم. چون دعوا خیلی باحال است اگر خودت تویش نباشی، و آدم یاد استادیوم آزادی می‌افتد (و من چقدر دلم برای استادیوم آزادی تنگ شده است). خب البته این بار قسمت نشد، هرچند بچه‌ها دیده بودن که یکی رو با سر و صورت خونین و مالین داشتن می‌بردن بیرون. حیف!

و در پایان، چون یک قانون جهانی هست که می‌گوید اِنی سینگ دَت کَن گُ رانگ ویل گُ رانگ، و خداوند باری تعالی تصمیم گرفته است که تمام قوانین عالم هستی را یک بار روی من تست کند، و همچنین چون یک قانون اختصاصیِ من هم هست که می‌گوید کلاً نباید زیاد به من خوش بگذرد، چون اضافه‌اش از دماغم سرریز می‌شود بیرون، ماشینمون خراب شد و هر چی استارت زدیم روشن نشد که نشد. بنابراین خسته و خواب‌آلود با فکّ ِ افتاده در پارکینگ عین سگ لرزیدم و همچنان که منتظر رسیدن تاکسی بودم، به تک‌ تک هموطنانی که داخل ماشین‌هایشان بودند و پارکینگ را ترک می‌کردند، فحش دادم.

بر گرفته از وبلاگ تس آپه